شمس الدين محمد كوسج

68

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

تهمتن به چاره بيازيد دست * بر آن نامور گرد خسروپرست بپيچيد از درد و از بيم جان * به برزوى گفت اى دلاور جوان اگر چند هستيم ما جنگ‌جوى * چه كردند اين بادپايان بگوى كه گشتند از آورد بى « 1 » زور و تاو * فرو مانده از كار مانند « 2 » گاو كجا نيز خورشيد بالا گرفت * ز تابيدنش دشت گرما گرفت ز گرما دل ما طپيدن گرفت * ز جوشن همى خوى « 3 » دويدن گرفت تو ز ايدر برو تا به پرده‌سراى * كه تا من همى بازگردم به جاى ز پيكار يك دم همى دم زنيم « 4 » * زمانى دو ديده به هم بر زنيم بدان نيمهء روز بار دگر * ببنديم بر جنگ جستن كمر به رستم چنين گفت كايدون « 5 » كنيم * زمانى ز تن رنج بيرون كنيم چو آيد تو را آرزو جنگ من * بيا تا ببينى همى چنگ من بگفت اين و آمد دوان همچو شير * به نزديك افراسياب دلير زمين را ببوسيد و اندر « 6 » نهان * چنين گفت كاى شهريار جهان هماورد من كيست اين شيرمرد * كه چون او نديدم به دشت نبرد چه نام است و از تخمهء كيست اوى « 7 » ؟ * نباشد همانا چنين جنگ‌جوى « 8 » همانا كه پيكان « 9 » و نيزه هزار * زدم بر سر و اسب آن نامدار نيامد مر او را ز من هيچ باك * چه پيكان تيرش چه يك مشت خاك به گرز و به تيغ و به بند و كمند * ورا آزمودم بر « 10 » اين هر سه بند

--> ( 1 ) . ك : نى . ( 2 ) . ن : برسان . ( 3 ) . ن : همان خو . ( 4 ) . ك : همى برزنيم . ( 5 ) . ن : ايدون . ( 6 ) . ن : با او . ( 7 ) . ن : او . ( 8 ) . ن : جو . ( 9 ) . ك : پيكار . ( 10 ) . ن : به .